تبليغاتX
پلانتيگراد

پلانتيگراد

معلوم نيست به چه دليل شروع ميشود، به چه دليل ادامه پيدا مي كند و به چه دليل و چه طور تموم مي­شود. اين حكايت فيلم­هاي هاليوودي آمريكايي است كه از صدا و سيما پخش مي شود. البته اصرار حضرات بر ادامه پخش اين قبيل فيلم ها تحت عناوين من درآوردي خودشان، سينما ماورا، سينما چه و چه و چه، بيشتر براي عقده گشايي است تا ترويج خداي نكرده فرهنگ و اين قبيل خزعبلات ديگر.

من هم گاهي مثل تمام هم سن و سالهاي خودم به عمق كارهايي كه مشغول انجام شان هستم چشم مي دوزم و ناگهان مثل همه آنها چنان حال تهوعي بهم دست مي دهد كه گمان مي كنم هرگز قادر نخواهم بود دوباره پا در ادامه يكي از اين راه ها بگذارم.  اما در طي اين سالها و در طلب گنگ و نامربوط چيزي كه درست نفهميده ام چيست باز چند صباحي بعد خودم را باز مي يابم كه دارم روبه همان راه گام برمي دارم. دوباره از خودم سؤال نمي پرسم چون عواقبش را خوب مي داتم. بيشتر سعي مي كنم خودم را به آن راه بزنم، به روي خودم نياورم و هرطور شده ادامه دهم، چون يقين دارم كه به زودي دوباره اين گربه  كمين كرده پريد خواهد روي ام و تمام دك پزم را خنجول خواهد كشيد. به گمانم حديث نفس آنهايي كه در صدا و سيما كار ميكنند اگر اندك خردي براي شان باقي مانده باشد و يكسره نسبت به همه چيز يخ نشده باشند همين است. آنها كه فيلم سانسور مي كنند كه حال و روزشان را خودشان مي دانند و بس. اما آنهايي را مي گويم كه مثلا به عنوان منتقد براي صحبت درباره فيلمي دعوت مي شوند كه سرو تهش معلوم نيست. نمي دانم به چه دلايل عجيب و غريب و پنهان و پيدايي دست به چنين عملي مي زنند، هرچه هست مي دانم كه آنها نيز گاهي از ته دل دلشان مي خواهد حين يك برنامه مستقيم ناگهان داد بزنند و همه چيز را فرياد كنند. به زمين و زمان فحش بدهند و از پشت آن صورتك تسليم بيرون بيايند.

مجري ها، گويندگان خبر و تمامي عوامل.

زماني كه مترجم ارتش بودم وادارمان مي كردند در تمامي متون ترجمه به جاي اسراييل بنويسيم رژيم اشغالگر قدس. راستش من با نفس اين تغيير مشكلي نداشتم. حالا اسراييل يا هر كوفت و زهر مار ديگري. من حالم از كشت و كشتارهايي كه اسراييل طي اين چند دهه در فلسطين به راه انداخته بد مي شود اما ماجرا صرفا تغير نام نبود. باز هم چيزي بود از قبيل همان سانسور تلويزيوني و افاضه منتقدان گل گلاب. من يك مقاله ترجمه مي كردم كه درباره يكي ديگر از پيشرفت هاي نظامي مهيب و بسيار تخصصي اسرايل در حوزه هاي گوناگون نظامي و جاسوسي بود، آنوقت اصرار افسران مافوق و مديران نظامي كه طبعا خود از مافوق شان دستور مي گرفتند اين بود كه اسراييل ننويسيم. باشد ننوشتيم. اما حالا آنها دارند به تمسخر در تبليغ سامسونگ شان مي گويند كه منفجر كردن تأسيسات هسته اي ايران براي شان در حكم يك بازي و به سهولت فشردن اشتباهي يك تكمه تبلت سامسونگ است. من مترجم بوده ام و مي دانم كه چنين قابليت هايي دارند. مي دانم كه با همه هارت و پورت هاي اسراييلي ها و با داشتن همه اين قابليت ها باز هم مثل سگ مي ترسند كه مبادا ايران يك بمب بندازد توي مملكت شان. دلايل آن هم واضح است. فرداي اولين روزي كه بمبي از بمب هاي ايران به اسراييل بخورد هجرت بزرگ قوم يهود دوباره آغاز مي شود و يهودي هاي دوباره به داخل اروپا سرازير مي شوند و اسراييل خود به خود موجوديت اش به خطر مي افتد.

چه وضعي است اين وضع. ادبيات. سانسور. فيلم. اسراييل. در ايران اين روزها مي شود از هر موضوعي شروع كرد و به هر موضوعي ختم كرد.

نمي دانم چه مي خواستم بگويم.

باري......

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 9:53  توسط پلانتيگراد  | 

همه مي ميرن، همه. ردخور نداره. و نه بهشتي در كاره نه جهنمي. پاركر ميگه جهنم شش اينچ زير زمينه و بهشت چار اينچ بالاتر از سره. اينطوريه كه وسطشون راه مي ريم، و هيچ وقت هم دستمون به هيچ كدومش نميرسه، اما به هر حال خيالمون تخته كه بهشت دو اينچ بهمون نزديك تره. امان از اين پاركر! خوب چه فرقي ميكنه اينا كه ميگي؟ همه مي ميرن همين و تمام. منتها هيشكي واقعا باور نداره. ميشينن روزنامه ميخونن. خبرا رو از تلويزيون نيگاه مي كنن. از قبرستوناي دور و ور شهر رد ميشن. ولي فكر مي كنين هيچ فرقي به حالشون مي كنه؟ نه كه نمي كنه! بني بشري نيست كه مرگ رو باور كنه.

البته جز حقير. بازول. من باورش دارم. من همه چيزو باور دارم. متافيزيك من مردمند، چه زنده ها چه مرده هاشون. لدلاك  تاريخ نويس ميگه كه تاريخ ثبت تمام تولدها و مرگ هاييه كه به ثبت رسيدن. تاريخ سر و كارش با سال و ماهه. جان بورگوين تو سال 1722 به دنيا اومد و تو 1792 مرد. لويي شانزدهم: 1754-1793. ( به گمونتون لويي از مرگ بورگوين خبردار شد؟ فكر مي كنيد همچين چيزي گفته باشه، «هه، پس مبارز قديمي بالاخره نفله شد»؟ به گمونتون هيچ شستش خبردار بوده كه خودشم يه سال بالاخره مي ميره؟) شكسپير: 1616-(؟)1564. سزار: 44-(يا 100)102 قبل از ميلاد. تاريخ. ولي هيچ متوجه شدين كه چطور وقتي هي عقب تر و عقب تر مي ريم درباره تاريخ تولد كمتر و كمتر  مطمئنيم اما تاريخاي مرگ هميشه صد در صد، سفت و سخت؟ فكر مي كنيد اين مسأله تصادفيه؟ ميگم ها، مرگ از زندگي واقعي تره. تو بزرگره 40 كنتاكي آمريكا اين تابلو رو ديدم. روش نوشته بود. مرگت را به يادآر. من خودم به ياد ميارم. هيچ وقت هم احتياجي به تابلو نداشتم. به جاش بابامو داشتم. بابام آدم تندرستي بود. قانع، قبراق، قوي و سالم. ولي وقتي مرد، از همه چي مرد. سرطان، كوري، تورم قلب، ورشكستگي. اما حتي اين هم، مردن باباي آدم تو اتاق بيمارستان، بوس خداحافظي زير چادر اكسيژن، براي بعضي از مردم كفايت نمي كنه. حتي اگه از قضاي روزگار استثنا قايل بشن و  به مرگ ديگران هم باور پيدا كنن، باز حاضر نمي شن زير بار اين برن كه خودشونم مي ميرن.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 13:8  توسط پلانتيگراد  | 

نيمه شب نبود و تشنه هم نبودم. به سراغ يخچال رفتم و در آن را باز كردم ولي بر خلاف انتظارم دختري در آن نبود و هيچ لباس شب يا لباس زيري هم تنش نبود. زيبا بود اما آنجا نبود. موهاي خرمايي-بوري داشت كه جان مي داد براي اينكه بوي گندم بدهند يا بويي در همين مايه ها. بوي زيتون را هم دوست دارم. يك مايو پوشيده از آنها كه با يك بند سگك دار به جوراب شلواري شان وصل مي شوند. خيلي زيبا نبود اما پوست نرمي داشت.

حدودا بيست دقيقه اي ايستادم به تماشاي اش و به كل يادم رفت كه نيامده ام كنار يخچال كه تشنه ام نباشد. بعد از بيست دقيقه تازه متوجه شدم كه نمي توانسته آن بيست دقيقه را همانطور آنجا داخل يخچال نشسته باشد. متوجه شده تمام قفسه هاي شيشه اي يخچال را بيرون كشيده و خودش چمباتمه زده توي يخچال. براي اينكه مطمئن شوم جايش راحت است چند بار در يخچال را باز و بسته كردم. نه. آسيبي نمي ديد. دست هاي اش را جلوي ساق هر دوپاي اش به هم رسانده بود و سرش را انداخته بود پايين. يك جناس بصري بود با يخچال. گفتم: ولي من هميشه يك طور ديگر مي ديدم.

سرش را بلند نكرد. چيزي با خودش زمزمه كرد كه به نظرم جالب نيامد و پي اش را نگرفتم.

گفتم: حالا كه اينجا نيستي و حالا كه فررر فررر تررر، پس به نظرم لازم است بعضي چيزها را مشخص كنيم.

نگفت: من هر وقت دلم بخواهد بيايم مي آيم و ادامه نداد كه: اگر مي خواهي شرط و شروط بگذاري اين به خودت مربوط است. مي تواني قيد خريدهاي روزانه ات را بزني. از اين به بعد هم بحث هاي فلسفي و نيمه فلسفي تعطيل. براي آرزوهاي ريز و درشتت هم پول مي دهي خانم خوشگل خيابان بيايند بهت سرويس بدهند.

من از حرف هاي اش سر درمي آوردم اما دوست نداشتم بياورم.

گفتم: ولي واقعا چطور توانستي در اين فاصله به اين نزديكي از من قرار بگيري.

ناگهان سرش را بلند نكرد و نگفت: تو هيچ مي داني من چند سال آزگار اين ور و آنور تتررررر تتتررررر؟

گفتم: ؟

گفت: معلوم است.

نه. نگفت معلوم است. گفت: ---------ژ

اين ديگر چه جورش بود. گفتم: به زور وارد شده اي، تازه دو قرت و نيمت هم باقي است.

پرخاشگري بس است. با خودم گفتم. در پرتو نور روشنگر رمانتيسيسم دستم را به طرفش دراز كردم. تنش مطابق آنچه انتظار نداشتم سرد بود.

گفتم: به تعبير بهتر مي شود گفت كه تو خيلي هم از رابطه با من بدت نمي آيد اما براي خودت شرط و شروطي داري.

سري تكان داد و گفت: خيالت راحت. براي تو دردسري ندارد اگر پا روي دم من نذاري.

گفتم. اما آخر اينطور؟

گفت: مي تواني يك يخچال بزرگتري بخري كه براي تو هم جا داشته باشد؟

از فكرم گذشت اين ديگر از آن حرف هاست. همچنين: +

متوجه فكر شد و فحشم داد. به روشنفكري ام برخورد. دوباره سرش را بلند نكرد و ذل نزد به چشم هاي ام.

فكر نكرده حرف زده بودم. گفت: فكر مي كني داناي مطلق، حاضر مطلق هم هست؟

-          چه ربطي دارد؟

-          مي خواهي همه جاي ام را ببيني؟ تو اين پايين هم هستي. اين لا. لاي اين دوتا بال كوچك.

-          گفتن ندارد اين چيزها.

-          خوف نكن. خود ما هم از لاي همين دوتا مي آييم بيرون.

موهاي اش را كشيذم و سرش را آوردم بالا و لب هاي اش را بوسيدم. موقع اين كار ديگر داشت از خنده ريسه مي رفت. گفتم: منظور؟

گفت: حتي حالا كه نيستم؟ حتي با اين سر و وضع؟

مي دانستم سعي دارد خجالت ام بدهد. به روي خودم نياوردم. گفتم: خانه خودم است. هر كار دلم بخواهد مي كنم. گفته باشم.

گفت: من هم سلاح هاي خودم را دارم.

مثلا؟

در يخچال را بست.

در يخچال را باز كردم. پارچ آب را آخر شب گذاشته بودم و خيلي سر نشده بود. تابستان ديگر رمقي براي ام نمي گذاشت. پول تعمير كولر را نداشتم و تنها جاي خنك خانه ام همين يخچال قديمي بود.

پيرهن و شلوارم را در آوردم و شاعر شدم. رفتم تو نشستم.

پيرم و زيبا

دوست دارم   دوست

دارم دارم كه تفنگي زيبا

دوست دارم كه تفنگي را زيبا

دوست دارم كه در سرم

در سرم

دوست دارم كه دوست

تفنگي زيبا زيبا را دارم

بچكانم

دوست دارم در سرم

از يخچال آمدم بيرون.

صداي گريه اش را پشت سرم نمي شنيدم.  حالا ديگر همه سلاح هاي اش را از او گرفته بودم.

نيمه شب نبود. تشنه هم نبودم. نخوابيده بودم. به سراغ يخچال نرفتم و گرفتم تخت خوابيدم.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 11:0  توسط پلانتيگراد  | 

داشتم از قبرستان برمي­گشتم و پدرم پشتم. مثل معجزه­اي بود. چيزي نمانده بود به خانه برسيم. نگاه مي كردم به فرمان موتورسيكلت. نگاه كردم به باك سياه­اش كه چند خط كوچك برداشته بود از قفلي كه برادرم به تازگي مي بست دور فرمان كه اگر جايي پارك كرد موتور را قفل كند باهاش. پدرم پرسيد:بابا تو كه ئي قد كتاب خوندي چطور آدم بايد كسيو كه دوس داره فراموش كنه. مثلا رفيق يا دوست يا هر كسي.

54 سال دارد پدرم. موي اش سفيد شده كم و بيش. قدش از من بلندتر است و مثل مادرم تكيده نشده. چرا پدرم فكر مي كند جواب اين سؤال بايد در كتاب ها باشد؟

چيزي نگفتم. راندم. كاش مي شد خودم را به نشنيدن بزنم.

Time heals

گفت، پرسيد، چه؟

گفتم: يه ضرب المثل انگليسيه. يعني بايد بذاري روزگار كار خودشو بكنه. بايد زمان بگذره.

تنهاي اش گذاشتم در خانه.

برگشتم قبرستان و كنار دست پسر دايي مادرم كه پدرش تازه مرده بود ايستادم. پدرش 97 ساله بود كه مرد.

معجزه­. كسي را ميان جمعيت ديدم كه پانزده سال پيش دلم مي خواست با او حرف بزنم و درست در شب عروسي همين پسر دايي مادرم با او آشنا شدم. با خودم گفتم: ههههه

مجلس تشييع تمام شد و برگشتيم. دختري ازش افتاده بوده همان سالها حتما كه حالا اينقدر زن مي زند. دست­هاي اش را مثل زنهاي محلي حنا بسته بود. بي سواد بود. حتي همان سالها هم مي دانستم پدرش بنا است. خواهرش را داده بودند همين پسردايي مادرم. من هم از او خوشم آمده بود. رو كرد به من و چشمكي زد. حالا من چند سالم باشد خوب است؟ دوم راهنمايي هستم. من پنجاه و هشتي.

نه. گاز دادم. اين فكرها كه چه يعني؟ مي خواستم زودتر برگردم بروم گيلان سر كار و زندگي ام. با درخت و دار جنگل خو گرفته ام. با خونسردي و لزجي زندگي در شمال.

داشتم فكر مي كردم كه پدرم چرا اينطور شده. كمي بيشتر گاز دادم. منتظر چيزي نبودم. به آقاي كورانوند معلم دوران دبيرستان­مان فكر كردم كه مي گفت پوشيدن شلوار لي اشكالي ندارد. يك گوشه خيابان يكي از دوستان­ام را ديدم كه داشت دوره خدمت­اش را سپري مي­كرد: پليس راهنمايي. نمي­دانم چه شد. من اصلا متوجه ماشين روبرويي نشدم. ضربه خورده بود به سرم. به سؤال پدرم فكر مي كردم. برخلاف فيلم­ها همان لحظه­ي اول فهميدم كه مرده­ام. نه خاصيتي داشت، نه لذتي، نه طوري بود و نه جوري شده بودم. صداي شهر را مي­شنيدم و اگر نمي فهميدم كه مرده­ام خيال مي­كردم  دارم مي­رانم و به سؤال پدرم فكر مي­كنم.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 8:29  توسط پلانتيگراد  | 

بعضيا ميگن آدم بايد شخصا از شعر احساس ندامت كنه

جون كلامشون اينه

خوب هر كي يه دليلي برا خودش داره

اما به جون عيسي مسيح قسم

دوازده تا از شعرام نيست و نابود شدن

منم كه كاغذ كاربنامو نگه نمي كنم

تازه تو كه نقاشياي منم ورداشتي كه، بهتريناشم ورداشتي كه

نفسم بالا نمي آد:

نكنه خيال داري منم مثل اوناي ديگه له و لورده كني؟

چرا پولامو ورنداشتي په؟ معمولا از جيب شلوار مستاي پاتيلي

كه نقش زمين اون گوشه خيابون شدن پول كش ميرن.

دفعه ديگه دست چپمو وردار ببر

يا يه پنجاهي ازم بزن

اما دست به شعرام نزن

من كه شكسپير نيستم

اما پاري وقتا هم خبري از شعر نيست

مي خواد انتزاعي باشه يا هرچي

تا روزي كه آخرين بمب هم بخوره زمين

هميشه خدا تا دلت بخواد

پول و جنده و آدم مست خراب  فت و فراوونه

اما همونطور كه حقتعالي

در حين چهار كنده زدن فرمودن

مي بينم كه با اينكه كلي شاعر آفريدم

زياد نتونستم شعر خلق كنم

(شعري از چارلز بوكوفسكي)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 11:21  توسط پلانتيگراد  | 

قرار بود قدم به اين پنجره كه رسيد

زن شده باشم

شوهرم آنجا دست تكان مي دهد

باكش تا يزد مي كشد؟

گاهي روزها معلم دختركم هستم

باران

گاه او معلم من است مال من

آسمان  آبي معرق

كره به اندازه فردا داريم؟

براي مامان دست تكان بده آفرين دختر خوب

از اينجا هم لبهاي ات را مي خوانم نا-ن-مرد من

قدم به كجا برسد از اين تنهايي در مي آيم؟

بي چارپايه دستم به تار عنكبوت مي رسد مادر

ديگر..........

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 10:39  توسط پلانتيگراد  | 

دو بال در آوردن

دو بال جوانه هاي دو بال

شيپور برنز

در دهان مرگ

اي خانه پرواز كن

(مي داني دلت هواي چه كرده؟)

نيمي از همه چيز

دو بال

دو جوانه

شيپوري در دهان من

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 10:24  توسط پلانتيگراد  | 

نگاه نگاه

چه انگشتان خوشگلي دارم

همين ها كه تا كمر در كتف هاي من فرو رفته اند

نگاه نگاه

چه برگي است آلتم

چسبيده به متن تنم

نيافتادني اما زايد

نگاه

نگاه

چه آينه اي است خون خاكستري ام

جلاخورده به سكوت

اما نگاه

نگاه

تو را به ياد نمي آورم ديگر

من

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 12:32  توسط پلانتيگراد  | 

چه باران بي تلاشي

دست خودم نيست

بوي شيرين پوسيدن اين برگها

مي دانداندم كه از آغوش خوش آمدت بيرون ام

بازوي ام مي زند دوبار يك بار

هنوز هيچ نيافريده اي

گِل در لا به لاي من، لاي به لاي

كامل نيستم كاملا

باران حالاحالاها خواهد باريد

و تا خروج ام از اين درازكش

چهل روز خيس خواهم خورد

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 8:30  توسط پلانتيگراد  | 

زبده و زباله ی عالم، آدم.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 14:48  توسط پلانتيگراد  |